مداد رنگی

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ
کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوري"...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده
بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد
که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ
رنگي پر نشد
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:47 توسط
|
به توکل نام اعظمت